نکن با ما این کار را شیخ بی سواد. کلا به ما که عرض می کنی، یعنی چی که برداشتی انتخابات مجلس را تحریم کردی؟ آدم با مجلس ترحیم ننه جون همچین نمی کند که تو  با مجلس جمهوری اسلامی کردی. حالا صبر می کردی، زمان انتخابات تحریم می کردی؟ ۶ ماهه بستی ایزی لایف ات را مگر؟ چیزی که زیاد است، کلا به شما که عرض می کنم؛ وقت برای تحریم. به فکر ما نیستی، لااقل فکر آرای باطله باش. بدون تو این آرای باطله با کی رقابت کند؟ اگر از تعرض ترسیدی، خب کلا به ما یک جور دیگر عرض می کردی. حالا چرا تحریم؟ تو انتخابات را تحریم نکن، من قول شرف می دهم کسی با وجدان تو کاری نداشته باشد. هی ملت! هر کسی به شیخ، ولو به صورت ذهنی، کوچک ترین تعرضی کند، با خودم طرف است. شیخ را اذیت نمی کنیدها … اصلا می دانی! تو نباشی، چه کسی به ملت تهمت تجاوز بزند؟ تو نباشی، کدام نامزد بدهد بیانیه هایش را یکی دیگر بنویسد؟ تو نباشی، ساسی مانکن از کی حمایت کند؟ تو نباشی، کدام ننه قمری می خواهد رهبر اصلاحات باشد؟ تو نباشی، چه کسی از چهار نفر، پنجم شود؟ تو نباشی، چه کسی رئیس ستاد انتخابات چه کسی باشد و به کس دیگری رای بدهد؟ تو نباشی، چه کسی در مناظره بگوید: کلا به شما که عرض می کنم؛ من چقدر وقت دارم؟ تو نباشی، چه کسی دهان ما را سرویس کند؟ تو نباشی، ما از کجا بفمیم العربیه به دول برمی گردد یا به خلیج؟ تو نباشی، ما چه می فهمیم یونجه را خر می خورد یا خرگوش را هویج؟ کدام نامزد قادر است اخ و تف خود را با دستمال یک متری پاک کند؟ تو نباشی، چه کسی شعار تغییر بدهد؟ تو نباشی، چه کسی ادای اوباما را در بیاورد؟ تو نباشی، چه کسی به هر ایرانی هر ماه ۷۰ هزار تومان، بلکه هم بیشتر پول بدهد؟ تو نباشی، آرای باطله هم نباشد، باند مشایی هم رد صلاحیت شود؛ پس کی با کی رقابت کند؟ تو هستی، این است تکلیف ما، تو نباشی بدبخت می شویم. تو نباشی، ما می شویم متلاشی. البته تو باشی هم از خنده می شویم متلاشی. پس باشی و نباشی، کلا به شما که عرض می کنم؛ زیاد فرقی به حال ما ندارد اما اگر تو باشی، باز بهتر از آن است که تو نباشی. تو نباشی، چه کسی دیار فانی را با دیار باقی عوضی بگیرد؟ تو نباشی، ما به بیانیه های کی بخندیم؟ تو نباشی، چه کسی برود از آمریکا پول بگیرد؟ تو نباشی، ما در غم تپل ترین اپوزیسیون ممکن چه کار کنیم؟ من حاضرم تو باشی، ولو آنکه به تو تعرض نشود، الکی برداری یک چیزی برای خودت بگویی. تو باید باشی. تو باید محکم باشی. عده ای همین را می خواهند که تو نباشی اما تو باید باشی و اینقدر زود از هم نپاشی. تو اصلا دست خودت نیست. باید باشی. تو نخود هر آشی. پس وعده ما انتخابات مجلس، حوزه تنگه واشی. من سوباسا تو هم واکاشی. فقط امیدوارم در تنگه جا شی. صبح انتخابات هم زود از جا پا شی. اصلا من آجر، تو کاشی. من ملانصرالدین، تو نجاشی ولی تو باید باشی. تو نباشی، الاغ تراوا را چه کسی کند نقاشی؟ و زیرش بنویسد؛ کودک ۷۰ ساله از همین حواشی؟ تو نباشی … نه، فکرش هم می کند آدم را متلاشی. من داداش حسین تو هم هستم؛ نکن با ما این کار را داداشی. تو برای ماشین نظام، در این برهه حساس کنونی، حکم کارواشی. حالا برای ما هم میل لنگ می تراشی؟ این بود رسم رفاقت داداشی؟

                                                       بر گرفته از قطعه 26


نویسنده : عبدالرضا علی پور ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٧ | پیام های دیگران

آهای مردک! که شیر خورده ای از پستان گوساله سامری که این چنین هار شده ای. پای نجس خود را بردار از روی این کتاب. این کتاب، کلام همان خدایی است که به تو روزی می دهد. تو اگر یهودی هستی، کتاب مقدس ما مسلمین سرشار است از سخن خدا با کلیم الله. موسی را لگد نکن که تو داری لگد به پیامبر خود می زنی. حواست کجاست؟ تو اگر مسیحی هستی، کتاب مقدس ما مسلمین سرشار است از اسم عیسی. آتش نزن دامن مریم را. نکن این کار را. تو یک بار در اورشلیم سهم پیامبرت را با طعنه به مریم دادی و به دروغ از قول خودت انجیل نوشتی و نوشتی که عیسی پسر خداست. موسای کوچک از شر شما به نیل پناه برد و عیسی را اگر با شما باشد عاقبت روزی بر دار می کنید. ما در ابوغریب فهمیدیم که شما مسیحی نیستید و در غزه و کرانه باختری حتم کردیم که شما یهودی نیستید. شما “مسیحی – صهیونیست” هستید. پدرتان فرعون است اما مادرتان آسیه نیست. شما را گرگ پرورش داده و شیطان اگر به خاطر شما گرگ دبلیوز پلنگ زادگان بر آدم سجده نکرد، حق داشت اما شیطان هم مثل شما عوضی بود و به خاطر “محمد” که سلام و درود خدا بر او باد، بر آدم سجده نکرد. کتاب آسمانی محمد، معجزه محمد، قرآن است. ما نیازی به این نداشتیم که پیامبرمان مرده زنده کند برای مان و نیاز نداشتیم که محمد در دامن گهواره زبان به سخن باز کند. پیامبر ما از گهواره تا گور ما را سفارش به دانش کرده است، شما اما در عرض یک روز چندین و چند پیامبر کشتید تا ثابت کنید بنی اسرائیل، از پیکر بنی آدم نیست. آهای مردک! نیازی به آتش زدن قرآن نیست. ما شما را از آن زمانی شناختیم که به مادر پیامبرتان تهمت بد زدید. ما از روزی که شما موسی را آواره سینا کردید، گرگ بودن تان برای مان ثابت شد. لطفا بیش از این عیسی و موسی را لگد نکنید. قرآن ما سرشار از قصص انبیاست و نسل شما به یوسف برنمی گردد. برمی گردد به چاه. از عیسی هر معجزه ای خواستید برای تان آورد اما چون شما گرگ بودید، حقیقت مسیح را به خرافه صلیب فروختید. موسی اگر کلیم الله شد، چون دیگر خسته شده بود از سخن گفتن با گرگ هایی مثل شما. آهای مردک! این قرآن که داری آن را می سوزانی، همان انجیل تحریف نشده است، همان تورات اصل. لطفا رحم کن به حال کتاب پیامبر خود و موسی و عیسی را بیش از این شرمنده محمد نکن. محمد که سلام و درود خدا بر او باد، اگر نبود، موسای شما را نیل با خود برده بود و عیسی هنوز داشت در اورشلیم از سلامت دامن مریم دفاع می کرد. یهودی واقعی ما هستیم، که چون موسی ایمان آوردیم به آیین محمد و مسلمان شدیم. مسیحی حقیقی ما هستیم که چون عیسی پذیرفتیم که محمد فرستاده خداست و اسلام آوردیم. شما کاریکاتور کشیده اید با این مزخرفات از انجیل و تورات. شما کاریکاتوری هستید از یهودیت و مسیحیت. حواریون عیسی امروز مسلمین اند و هواداران موسی هنوز هم مثل آن نبی گرامی، وقتی پای به وادی مقدس کربلا می گذارند، درمی آورند کفش های خود را. شما اما گرگ هستید و به جای “فاخلع نعلیک”، لگد می کنید زیر دست و پای تان قصه های عیسی و موسی را. لطفا بیش از این لگد به بخت خود نزنید. روزی قرآن ما روی طاقچه بود اما خمینی و خامنه ای، کتاب الله را جهانی کردند. شاید بتوانید قرآن را بسوزانید اما با این آمار چه می کنید که پر فروش ترین کتاب آسمانی حتی در غرب، قرآن ما مسلمین است؟ شما نتوانستید این بار در آخرای صفین از خوارج بازی بگیرید و به جای بردن قرآن روی نیزه، به جای روباه شدن، مجبور شدید باز هم گرگ شوید و قرآن را بسوزانید. شما اما چه مقدساتی دارید که ما به آن توهین کنیم؟ هیچ! مقدس ترین چیز نزد شما مسیحی – صهیونیست ها گوساله سامری است. عیسای شما مدت هاست که دیگر عیسای شما نیست و عصای دست دوزادهمین فرزند پیامبر ماست. همان عیسی که شما به دروغ از او دم می زنید، سردار سپاه امام زمان ماست. همین موسی که شما از او دم می زنید، قصه خودش را فقط در صفحات قرآن ما می خواند. لگد نکنید این همه عیسی و موسی را. شرم کنید. ما یهودی بودن شما را ندیدیم اما گوساله پرستی تان را دیدیم. ما مسیحی بودن شما را ندیدیم اما فهمیدیم کشیش های شما اغلب همجنس باز از آب درآمده اند. عیسی مدت هاست که فقط پیامبر ما مسلمین است. شما عاشق چشم و ابروی عیسی نیستید، عیسی را شعبده بازی می خواستید که هر روز برای تان معجزه جدید بیاورد. شما دل تان برای موسی نسوخته. شما از همان قوم و قبیله اید که هزاران موسی را کشت تا ثابت کند بویی از آدمیت نبرده است. هارون این روزهای موسی ما مسلمین هستیم. انجیل عیسی قرآن ماست و تورات موسی نیز. لگد نکنید این همه عیسی و موسی را. اعجاز پیامبر ما یک کتاب بود. گفت: “نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت، به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد”. محمد نبود نه عیسایی خلق شده بود و نه موسایی، که حالا شما بخواهید قصص این ۲ پیامبر را لگد کنید. آهای مردک! راستش را بگو. چقدر از بوش پول گرفتی تا برای اوباما برقصی؟ عروسی تان را به زودی عزا خواهیم کرد. ما عیسی را و موسی را به زودی از زیر چکمه شما آزاد خواهیم کرد. شما برده گیر آورده اید این ۲ پیامبر اولی العظم را و الا “ماه فرو ماند از جمال محمد، سرو نباشد به اعتدال محمد”. لگد کدام گرگ، پای کدام درنده به قامت سرو رسیده است؟  دست کدام خفاش به دامن آسمانی و روح مسیحایی ماه رسیده است؟ بردارید پای تان را از روی موسی و عیسی. شما دارید خودتان را بی خود زجر می دهید. ترک برداشته کسرای سفید. بخت سیاه، همین چهره اوباماست که مثل بختک افتاده روی کاخ سفید. “مرگ بر آمریکا” را جهانیان به چند زبان دیگر ترجمه کنند، سقوط شما حتمی است. شما در “باتلاق تلمود” دارید دست و پا می زنید تا مگر مرگ تان به تاخیر بیافتد، غافل از آنکه همین دست و پا زدن، همین قرآن را آتش زدن، همین لگد کردن عیسی و موسی، جلوتر می اندازد مرگ شما را. شما به این فکر می کنید و در این رویای خام به سر می برید که جهان را با پیروزی خود به اتمام برسانید اما ما بعد از شکست دادن شما، تازه می خواهیم طرحی نو دراندازیم و دنیایی پر از عدل و داد بسازیم. ما بعد از کندن گور شما، بعد از مرگ شما، تازه سنگ زندگی را به سینه خواهیم زد و آن روز عیسای شما تنها یکی از یاوران مهدی ماست. آن روز هم موسی به جای تورات و تلمودی از مزخرفات، قصه هارون را فقط در قرآن ما خواهد خواند که موسای ظهور به نیل افتاده است و اندکی دیگر در ساحل فرات، انتظار به سر خواهد رسید. ما منتظریم و شما مظطرب و دیر نیست که دست عزرائیل، از آستین غیرت ما بیرون آید و انتقام همه پیامبران را از بنی اسرائیل بگیرد. انتظار ما با ظهور به پایان خواهد رسید و اظطراب شما را پایانی نیست که گرگ حتی از سایه شیر هم می ترسد.


نویسنده : عبدالرضا علی پور ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢ | پیام های دیگران

سیل زده ماییم و سیل، قطرات اشک ماه بود، آه ماه بود که خراب کرد دل ما را و آن سیل زده بی نوای پنجاب باید به حساب دل ما به جای لباس و آذوقه و پول، “عشق” بریزد.  الا ای شما ستاره ها! ماه، ولی امر مسلمین جهان است و مسئولیت هر ستاره ای در هر کجای این گیتی، وقتی که خورشید نباشد، با “آقا”ست که هر جا ستاره ای باشد، آنجا قلمرو حکومت ماه است. ملیت ستاره ها را با شناسنامه نمی شناسند. ملیت هر ستاره ای کشورش نیست. ملیت همه ستاره ها، آسمان است و ماه رهبر همه ستاره هاست. کجایی “اقبال” که “لاهور” را سیل برد و همزمان سمرقند و بخارا و خوارزم و بیرون و طوس و خمین و خامنه دل شان شکست. نه عزیزان! پیامک های تان را دیدم و ممنون از کامنت های تان اما اتفاقا می خواهم بگویم؛ دلیل آن بغض “آقا”، فقط سیل پاکستان بود، آخر الگوی خامنه ای در رهبری “علی” است و فقط به مسجد کوفه و مسجد ضرار و کوفه و فتنه و نجف و کربلا و مکه و مدینه و قدس و مشهد و تهران فکر نمی کند. به همان دلیل که “آقا” با لباس مبدل به بم می رود تا از حال و روز غم زدگان از نزدیک با خبر شود، درست به همان دلیل، بغض گلویش می شکند از سیل پاکستان، که خامنه ای فقط رهبر ما ایرانیان نیست؛ ولی امر مسلمین جهان است. هر ستاره ای از ماه توقع نور دارد و هر سوسویی از نور، انتظار سرکشی. کودک آواره شتیلا، سیل زده بی پناه پاکستانی، آن آمریکایی تازه مسلمان شده طلبه قم، پیرزن بوسنیایی، شیعه بحرینی، سنی افغانی، مسلمان اندونزیایی، آن الجزایری الاصل سیه چهره ساکن جنوب پاریس که نام فرزندش را گذاشته روح الله، جوانک کشمیری و حتی سید حسن نصرالله، فقط و فقط به امید خامنه ای زنده اند. با وجود این ماه تابان، شب پرستان بیهوده دارند تاریکی می پرستند. ۲۵۰۰ ماهواره خواستند از ظلمت بت بسازند اما ماه ما این ماه پاره علوی تبار بت شان را شکست. ماه ما بزرگ است و از ایشان هر ستاره ای، امید نور دارد. کرامت ماه، مختص همه ستاره هاست. هر ستاره ای ماه را دوست دارد و از ماه انتظار دارد. خامنه ای ولی امر مسلمین جهان است اما هیچ کجا، هیچ کجای این هستی، اندازه ایران فدایی ندارد. حزب الله لبنان، پروانه ای است که عاشقی گرد شمع را از چمران و متوسلیان یاد گرفته. امروز هم همین است. جوانان لبنان “۹ دی” را می بینند و رسم ستارگی می آموزند. ما افتخار می کنیم که خامنه ای ولی امر مسلمین جهان است و بیت رهبری، نه فقط خانه ما، که خیمه همه ستاره هاست اما کاشانه همه ستاره ها در ایران عزیز ماست که ام القرای جهان اسلام اینجاست. بزرگی آدم ها را به اندازه وسعت بغض شان می شناسند. قطرات اشکی هم هست که ماه، دور از چشم ستاره ها و فقط نزد خورشید می ریزد. این، آن بغض و اشکی است که شما دوستان گفتید. پس بیاییم و “بغض فطر” را بد تفسیر نکنیم. این بغض فقط به سیل زده های پاکستان اختصاص داشت؛ فقط. آن قطره اشک قنوت هم، رازی است میان ماه و الله که کشف آن راز فقط کار خورشید است.

                                                                      برگرفته از قطعه ٢۶


نویسنده : عبدالرضا علی پور ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱ | پیام های دیگران

بخواهیم یا نخواهیم و خوش مان بیاید یا نه، اتفاق خطرناکی دارد می افتد و آن اینکه برخی گناه پسر را به حساب پدر می نویسند. این اتفاق مهم و در عین حال تلخ، شاید از نظر عقلی کار درستی نباشد و خیلی راحت، جواب داشته باشد اما خوب یا بد، خودش را به ذهن شماری از افراد جامعه به خصوص نسل نو تحمیل کرده است. اگر نه حرف درست که لااقل گفته اند؛ “حرف راست را باید از بچه شنید” … که بچه دروغ نمی گوید و اتفاقا چون دروغ نمی گوید کار کمی مشکل می شود. می دانم که در مثل مناقشه نیست و نیز می دانم که پای گناه پسر نوح را نباید به حساب نوح نوشت اما مشکل اینجاست که بچه ها نیز این چیزها را می دانند اما به خاطر ذات پاک و دست نخورده شان، راستش را می گویند و می گویند که؛ با این علی شون! من حالا اصلا کاری به بچه ها ندارم. ۲ سال است که می بینم در ایام روز معلم و یا روز ۷ تیر و یا روز ۸ شهریور، نه بچه ها که حتی ما بزرگترها هم که ذره ای از ارادت مان به مطهری و بهشتی و رجایی کم نشده اما مع الاسف مثل قبل از این شهیدان یاد نمی کنیم. خود من هر سال در این روزها حتما متنی می نوشتم و به روزنامه ای می دادم اما امسال هر چه کردم نشد که نشد. نه اینکه “قلم” یاری نکرد، “دل” یاری نکرد و مثل من بسیارند. اعتراف کنید و قبول کنید که مثل من بسیارند که همچنان این شهیدان را از اعماق دل دوست می دارند اما چه می شود کرد؛ آخر حرمت امام زاده را در درجه اول متولی نگه می دارد. آقای علی مطهری! من قبول دارم که پدر شما چیزی کم از امام زاده ندارد اما شما هم قبول کنید که برای این امام زاده متولی خوبی نبودید و الا من حالا هیچ، بچه هایی که هرگز دروغ نمی گویند، نمی گفتند؛ با این علی شون! آقای علی مطهری! از شما اگر استاد شهید را مطهری را بگیرند، شما هیچ فرقی با آن مثلا رفتگر شهرداری ندارید الا اینکه او از شما بسی با بصیرت تر است. به حرمت خون استاد، رحم کنید به شان استاد. عده ای اینجا هستند که ضمیرشان پاک است و بچه اند و دروغ نمی گویند اما می گویند؛ با این علی شون! حالا من هزاری هم برای علی کوچولو و فاطمه و حسن و … دلیل اقامه کنم، آخرش به من می گویند؛ ما خودمون همه این حرفها رو بلدیم و بعد شلاق می کنند این جمله را بر سر آدم که؛ “اما خب دیگه”! آقای علی مطهری! باز بر ندارید برای این “اما خب دیگه” قصه حسین کرد ببافید. به جای جواب و حرافی و اقامه عذر بدتر از گناه، راه خود را اصلاح کنید. لااقل به حرمت خون پدرتان راه خود را اصلاح کنید که گاهی حتی اگر حرف بچه ها درست نباشد باز هم در راست بودن آن شکی نیست. اینجا و در این مورد خاص، تاثیر رفتار و گفتار پسر نوح روی منزلت و شان نوح را نه با عقل و دلیل و استدلال، که با مبانی جامعه شناسی اسلامی باید سنجید و اینکه از نظر علم جامعه شناسی و فن روان شناسی، به هر حال زیاده گویی های پسران ناخلف را عده ای از افراد جامعه، چه می نویسم که؛ راست گوترین افراد جامعه، بچه های جامعه پای اسلاف مطهر می نویسند و می گویند؛ با این علی شون!


نویسنده : عبدالرضا علی پور ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦ | پیام های دیگران

حسین قدیانی با انتقاد شدید از مسئولین ارشد نظام، حضور در راهپیمایی بدون گرفتن ساندیس را کاری پوچ و بی فایده دانست. وی که با سایت ساندیس نیوز گفت و گو می کرد، بیان داشت: جمهوری اسلامی با بهانه کردن روزه بودن مردم در روز قدس، دست به بدعتی خطرناک زد و در روز راهپیمایی ساندیس نداد. نویسنده کتاب “نه ده”، ضمن یادآوری وظایف مسئولین به ایشان با اوقات تلخی بیان داشت: اشتباه بزرگی است اگر آقایان فکر کنند ما به عشق چیزی به جز ساندیس به راهپیمایی می آییم. وی افزود: ما عمرا به عشق رهبر به راهپمایی بیاییم و در روز قدس هم به عشق ولایت به خیابان انقلاب نیامدیم. وی در توضیح جمله خود گفت: ما به عشق رهبر راهپیمایی نمی کنیم، بلکه دشمن را از نفس کشیدن پشیمان می کنیم، لذا مسئولین باید در راهپیمایی روز قدس به ملت هم ساندیس و هم نی ساندیس می دادند تا ما نی اش را در حین راهپیمایی وارد چشم دشمن می کردیم و خود ساندیس را بعد از اذان مغرب کوفت می کردیم. مدیر وبلاگ قطعه ۲۶ که از نخوردن ساندیس حکومتی به شدت عصبانی بود، خاطر نشان کرد: همان طور که در کتاب “نه ده” اشاره کرده ام، مش رجب بقال سر کوچه ما ۱۰ عدد ساندیس شامل ۵ عدد ساندیس آب سیب و ۵ عدد نکتار ۷ میوه را می فروشد ۱۰۰۰ تومان اما ما به عشق خوردن ساندیس جمهوری اسلامی از روز ۲۲ بهمن تا دیروز صبر کردیم و خیر سرمان هر چه علیه این اسرائیل فلان فلان شده شعار دادیم، دیدیم انگار نه انگار و مثل اینکه هیچ کس نیست به ما ساندیس بدهد. نویسنده باتوم به دستها در بخش دیگری از سخنان خود تصریح کرد: اگر برنامه مسئولین این است که از این پس در راهپیمایی های حکومتی به ملت ساندیس ندهند، این را شفاف اعلام کنند تا ما هم دیگر راهپیمایی نیاییم. این چگونه راهیمایی ای است که نه به آدم ساندیس می دهند و نه به دلیل عدم داشتن جگر توسط سبزها، هیچ کاری از باتوم آدم ساخته نیست؟! از خدا نترسی، از اصل نظام برگردی ها! وی که داشت گریه می کرد، بغض گلویش را خورد و افزود: این دیگر خیلی نامردی است؛ ماهها به عشق خوردن ساندیس جمهوری اسلامی، شب را به روز و روز را به شب برسانی و بعد بیایی در روز قدس، راهپیمایی کنی و آخرش بدون ساندیس، دست از پا درازتر برگردی خانه. وی با اشاره به این مسئله فقهی که اگر روزه دار حواسش نباشد و چیزی را بخورد، این مبطل روزه نیست، گفت: مسئولین باید به وظیفه خود عمل می کردند و ساندیس را می دادند، ما خودمان بلد بودیم چگونه حواس مان را پرت کنیم. نویسنده کتاب “نه ده” که به نظر می رسید بدنش با کمبود ساندیس مواجه است، خاطر نشان کرد: مسئولین باید به فکر جبران این خطای نابخشودنی باشند و در روز عید فطر به هر نفر ۲ تا ساندیس بدهند و الا ما را از همان اول بد عادت بار نمی آوردند و عاشق ساندیس جمهوری اسلامی نمی کردند. ما که برای ساندیس حکومتی آیه فدایت شوم نفرستاده بودیم، آقایان خودشان ما را عاشق ساندیس جمهوری اسلامی کردند و حالا ما را ول کرده اند به امان خدا! وی گفت: منی که دیروز ساندیس نظام را نگرفتم، به کوری چشم فرانس ۲۴ آیا می توانم به دروغ اعتراف کنم و افتخار کنم که حکومت به ما ساندیس داد؟ وی در پایان و در حالی که داشت مثل ابر بهار اشک می ریخت، بیان داشت: من به مسئولین هشدار می دهم؛ این اولین و آخرین راهپیمایی ای بود که به ما ساندیس حکومتی ندادید. از یاد نبرید که تا لب چشمه تا میعادگاه نماز جمعه ما را آوردید و به ما ساندیس ندادید. می شود بگویید بعد از شهدا شما چی کار دارید می کنید؟ آیا به بابااکبر هم این طوری و یک خط در میان کمپوت می دادید؟ آیا اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، شهدا را هم همین طوری و خشک و خالی می برد جبهه؟!  “ایران ۱۱″ شده پلاک اتوبوس، به ما هم بگویید، بدانیم! آقایان! من با چه زبانی باید بگویم که ایستک و ماء الشعیر مش قنبر، ۱۰ تا ساندیس ۱۰۰۰ تومانی مش رجب، برای ما ساندیس حکومتی نمی شود؟ ای ساندیس! تو شاهد باش که ما با زبان روزه هم به عشق تو آمدیم اما مسئولین، تو را به ما ندادند. ای ساندیس حکومتی، تو ای آب زمزم ما! آیا نکند تو را مسئولین نظام داده باشند به از ما بهتران؟ از حلقوم شان پایین نرود! آقا جان! من عید فطر تلافی روز قدس را هم باید در بیاورم. عید فطر به من یکی که ۲ تا ساندیس باید بدهید؛ حرفی هست؟! آخ که چقدر می چسبد؛ نماز را به امامت ماه، نه در شب که در سپیده در سحر بخوانی و بعد ۲ خطبه ۲ جرعه نور را با جان دل گوش کنی و بعد، کامل شود عاشقی با خوردن ساندیس مقدس نظام. ساندیس را بخوری و نی اش را جلوی چشم ماه، همراه با خیل ستاره ها فرو کنی در چشم شب پرستان. آخ که چقدر می چسبد. عید فطر آمدم ساندیس ندادید، دیگر در هیچ تجمعی شرکت نمی کنم؛ حرفی هست؟! این درست که من هنوز هم “مستاجر نیستم؛ خانه ام بیت رهبری است” اما ساندیس هم به جای خود! چرا که من تشنه ساندیس نیستم (من گفتم و شما هم باورتان شد) دلم برای نی ساندیس تنگ شده تا باز هم فرو کنم در چشم دشمن. حرفی هست؟! نیست، بعید می دانم حرفی باشد. من این نوشته را به هیچ کس تقدیم نمی کنم، مگر اینکه عید فطر جبران شود


نویسنده : عبدالرضا علی پور ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦ | پیام های دیگران

-    الو؟
-    بفرمایید.
-    من همراه آقای کلا به شما که عرض می کنم را گرفتم؟
-    بله. کلا به شما که عرض می کنم خودم هستم.
-    دکتر کروبی؟
-    مثل اینکه تشابه اسمی شده. من شیخ بیسوادم.
-    نفرمایید همچین.
-    ای بابا! من کلا به شما که عرض می کنم خودمم قبول دارم شیخ بیسوادم.
-    شما داری شکسته نفسی می کنی. ما نباید به شما بی ادبی کنیم. من راستش کلا از این به بعد می خواهم به شما بگویم؛ دکتر کروبی.
-    کلا به شما که عرض می کنم، اتفاقا من سوادم ایراد دارد اما دستخطم شبیه دکترهاست.
-    آهان، از اون لحاظ. جناب دکتر! من یک عرضی داشتم.
-    کلا به شما که عرض می کنم، بفرمایید.
-    دردِ کلا به شما که عرض می کنم، مرض کلا به شما که عرض می کنم، کوفتِ کلا به شما که عرض می کنم.
-    نشنفتم؛ چیزی گفتید؟
-    کلا داشتم به شما عرض می کردم که این بادی گاردهای شما که برمی دارند بچه های مردم را به گلوله می بندند، این راستش کار خوبی نیست ها.
-    خب اگر مردم مرا بکشند که این می شود حکایت پیراهن استان ها!
-    بله خب اما بی خیال عثمان و استان، کلا من می خواهم یک چیزی به شما عرض کنم؛ اگر خدای نکرده بلایی سر یکی از این بچه های مردم بیاید، آن هم می شود حکایت پیراهن یوسف ها!
-    کلا به شما که عرض می کنم؛ این یعنی چی؟
-    یعنی اینکه جناب دکتر کروبی! اگر زبانم لال، یکی از این گلوله ها به مردم بخورد و اتفاقی بیافتد، می دانی چه می شود؟
-    بفرمایید.
-    ما همان بلایی که سر عثمان آوردند، سر تو در می آوریم ولی نمی گذاریم ایزی لایف تو، پوشک محافظ عثمان شود.
-    یعنی چی کار می کنید؟
-    یعنی … آره و بعد می اندازیم گردن عزرائیل. به همین راحتی!
-    گفتی گردن اسرائیل؟
-    نه، گفتم گردن عزرائیل!
-    ولی من خیال کردم گفتی گردن اسرائیل. حالا کلا به شما که عرض می کنم شما تا به حال چند نفر را سوت کردید و بعد انداختید گردن اسرائیل؟
-    اسرائیل نه جناب دکتر، عزرائیل. از بس دستت را انداختی گردن اسرائیل، مثل گردن شکسته ها، عزرائیل را هم اسرائیل می بینی.
-    حالا هر کی.
-    ببین، ما هر کسی که خون از دماغ بچه های ملت بریزد، هر کی می خواهد باشد، ولو بادی گاردها و یا محافظان حضرتعالی، به صورت اتوماتیک دست عزرائیل می رود توی آستین ما.
-    چه جالب. کلا به شما که عرض می کنم من هم دست اسرائیل چند وقت است رفته توی آستینم.
-    جناب دکتر! دست اسرائیل توی آستینت برود، زیاد مهم نیست؛ بیشتر مراقب پاچه ات باش!
-    منظورت تعرض بود؟
-    نه، داشتم می گفتم هیکل سلیمان اگر از پاچه تو بیرون بیاید و گلوله اسرائیل هم از تفنگ بادی گاردهایت، یک وقت دیدی دست عزرائیل هم از آستین ما بیرون آمد!

برگرفته از سایت قطعه ٢۶


نویسنده : عبدالرضا علی پور ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥ | پیام های دیگران

میخوام اینجا از یه سایتی براتون بنویسم که هر چی در بارش بگم کم گفتم سایتی که یه تنه سران فتنه وعمالش رو به ستوه اورده قلم توانایی که نمونه اش رو کمتر دیدم . واقعا کاری منحصر به فرد که کمتر کسی با این هجمه ها میتونه از پسش بر بیاد . قلمی که به جای جوهر انگار خون پدر شهیدش در جریانه من اون رو تو پیوندام گذاشتم شما هم میتونید از مطالب مفیدش بهره ها ببرید دراینجا شعری که اقای امامی درباره نویسنده این وبلاگ نوشتن رو میارم تا قطره ای باشه از دریای عظمت ناگفته های ان سلام بر تو که با مـــولا هنوز بر سر پیمانی به یاد حضرت خورشیدی “و ان یکاد” که می خوانی قلم، به دست که می گیری به قلب فتنه شبیخونی تو ای نواده روح الله، غلام ماه خراسانی بخوان حدیث ولایت را میان این همه جان بر کف در این سقیفه تکراری، صدای بوذر و سلمانی به یاد کاوه آهنگر، به جای همت و زین الدین بکوب بر سر اهریمن، تو از سلاله طوفانی صبور باش و خرامان رو، ولی مقاوم و محکم تر به کفش وصله زده خو کن، درابتدای بیابانی تفنگ فصل سکوت سخت، ستون عرصه جنگ نرم شهیدزاده پرچم دار، حسین اکبر قدیانی سروده ای از برادرم سید حمید امامی


نویسنده : عبدالرضا علی پور ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠ | پیام های دیگران

 

ما از راز درونت خبر نداشتیم وتو را هم کیش و ایین خود میدانستیم. نمی دانستیم که تو از ما و بچه بسیجیها فراری هستی.ما به دنبال تو میدویدیم وتو نه تنها که از ما بلکه از خودت هم فراری بودی٬ تو خواندن در این مرز وبوم را حقارت برای خودت محسوب میکردی . وما میگفتیم که شجریان در صدا وسیما بخواند ٬ تو خواهان مرز بندی نبودی ومیگفتی شرط اجرای من این است که خانواده ها را از هم جدا نکنی٬ واصرا رداشتی مرد وزن باید درهم بیامیزد ٬ وما غافل از همه جا عرفانت را به رخ دیگران میکشیدیم وتورا همپای قدیس به حساب می اوردیم ٬ تو از پخش تصاویر جبهه وجنگ وسیمای بسیجیها در یاد ایامت وحشت داشتی در حالی که ما میپنداشتیم که تو همرزم بسیجیها بوده ای واز گذشته ات ودلاوریهای رزمندگان دفاع میکنی٬ ما تورا همدم ماه وهمنشین ستاره ها می پنداشتیم در حالی که تو به قول خودت از خداوندان قدرت شرم وهراس داشتی درحالی که ما محو عظمت وبزرگواری ماه بودیم وبا ستاره ها همراه وهمگام تا به ابلیس بگوییم که هیچ غلطی نمی تواند بکند . ما محو تماشای ربنایت در سر اغاز افطارمان بودیم وتو محو قدرت ودنیای پوچ وتو خالی سران فتنه شده بودی٬ ودر سر هوای خواندن با نامحرمان را می. پرورانیدی.

خدا را شکر که به ندای درونیت واقف شدیم واسرار ناگفته ات را برایمان بر ملا ساختی٬ اکنون دیگر از پخش نشدن صدایت در صدا وسیما نگران نیستیم ودلمان برای ربنایت تنگ نخواهد شد

 

 


نویسنده : عبدالرضا علی پور ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤ | پیام های دیگران

بسیج نه تنها در عرصه جنگ نظامی بلکه در جنگ نرم هم توانست سزاوارانه قد علم نموده وبا حمایت قاطع از ولایت مطلقه فقیه توانستند نقشه شوم استکبار داخلی وخارجی را نقش بر اب نمایند . بسیج نه تنها در ان عرصه ها بلکه دربعد سازندگی نیز توانست خود را نشان دهد . کار در عرصه های مختلف سازندگی مانند تعمیر ومرمت سازی واحدهای اموزشی مدارس ، رنگ امیزی ، برق کشی ، فضای سبز ، غرس درختان ودرختکاری و.....تحولی بود که بسیج  عزمش را جزم نموده تابه ان تعالی بخشد .در اینجا قسمتی از کارهای بچه های عضو طرح هجرت را به معرض نمایش میگذاریم وقضاوت را به عهده خود شما میگذاریم. 

 

 

 

 

 

 

 

 


نویسنده : عبدالرضا علی پور ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٧ | پیام های دیگران

اخیرا از طرف بسیج فرهنگیان ودانش اموزی یه دوره ده روزه ای در شهر مشهد تشکیل داده شد . اگر چه بچه های شرکت کننده دراین جلسه با پیش فرضها و پیش ساخته های خودشان ودر عین حال ابهامات زیادی از ساختار وضعیت مالی ، نبود نیروی انسانی کافی ، عدم برنامه ریزی کافی ووافی ، ومشکلات عدیده دیگر در این جلسات شرکت کرده بودند . ولی اساتید متخصص در رشته های مختلف هم کار خودشان را خوب بلد بودند وبا توضیحات وافی وکافی از روند اجرای دقیقتر بر نامه ها گفتند .و خواستار این فکر در شرکت کنندگان بودند که بسیج در پی ان نیست که ساختار نیروی انسانی بسیج را در ادارات را گسترش بدهد بلکه هدف بسیج به صحنه اوردن تمام قشرها در صحنه است وباید از تمام ظرفیتها در این راه استفاده شود ودر یک کلام بسیج فقط تکمه پیراهن را در اختیار تو میگذارد واز تو پیراهن میخواهد . ولی چیزی که خیلی به بچه ها نیرو میداد این بود که این جلسه در جوار ملکوتی اقا امام رضا (ع ) در مشهد مقدس تشکیل داده شده بود ان هم در اواخر ماه شعبان واوایل ماه مبارک رمضان واین فرتی طلایی بود تا گرد وغبار گناهانمون را در زلال اذکار وایات خدا وند درحرم مطهر با اب دیگانمان بشوییم وخودمان را برای یه مبارزه علمی وعملی بزرگ اماده کنیم .مبارزه علمی همون قلم است که ارمغان همین جلسه مشهد بود یعنی ساخت وبلاگ تا در یک فضای معنوی هم با بچه بسیجی ها اشنا بشیم وهم با قلم به مبارزه با دشمن بپردازیم وعملی هم همون روحیه مضاعفی است که در سال همت مضاعف باید با هوای نفسمون به جهاد ادامه بدیم . به هرصورت ا تمامی دست اندر کاران که باعث وبانی این دوره بودند ممنون ومتشکریم  .


نویسنده : عبدالرضا علی پور ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٧ | پیام های دیگران